231 - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 19:01
دلم واسه اینکه با خیال راحت برم کتاب و فیلم بگیرم با خوراکی و با خیال راحت به زندگیم بپردازم تنگ شده... دلم واسه دوشنبه بعدازظهرا و کلاس فیگور تنگ شده...دلم واسه عروسک ساختن تنگ شدههههههه... چرا تموم نمیشی لعنتیییییییی میخوام زندگی کنممممم... :(:
221 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
خیلی سخته تولدش باشه ولی نتونه تبریکتو بخونه... اخه بلاکت کرده... اولین بار تولد 15سالگیشو تو بلاگفا تبریک گفتم بهش... بعد اون هرسال روز تولدش قهر بودیم... امشبم تولد 19سالگیشه... چقد زود گذشت... :'( + نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 0:30 توسط Mohad |
222 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
من سه سال پیش این روزو این شبو این ساعتارو تا اخر عمرم یادم میمونه تا اخر عمرمممممممم.... مبارکه سه سالگیمون... + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۵ساعت 23:31 توسط Mohad |
223 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
هی میشینم چن ساعت فکر میکنم به اینده م به کسی که قراره عاشق هم شیم بعد کلی الکی واسه خودم خوش میگذرونم بعد تهش یه جای داستان یه چیزی تو دلم سنگینی میکنه بعد تورو میبینم که وایسادی و منو نگا میکنی با یه قیافه انگار نگران و ناراحتی که اصلا ندیدم وقتی نگران و ناراحتی چه شکلی هستی ولی تصور میکنم مثل خیل
224 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
امروز واسه امتحان نهایی رفتم مدرسه سال اول دبیرستانم تو همون کلاس خودمون امتحان داشتم نوشته های من و یاسمن هنوز رو دیوارش بود :) عروسی مریم هم بودیم تو همون تالاری که عروسی مرضیه رو گرفتیم :) من با این حجم چیزای اشنایی که تورو یادم میارن چیکار کنم :( + نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:42 ...
226 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
قرار بود گریه نکنم... قرار بود گریه نکنم... قرار بود گریه نکنم... چرا نمیشه به شما دوتا فکر نکنم! + نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:43 توسط Mohad |
227 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
وقتی تموم تایم ازمونو به تو فکر کنم همینم میشه دیگه... 288
228 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
بیست و دو سه روز دیگه کنکوره و من امروز تلگرام و اینستامو حذف کردم که بتونم این چن روز اخرو دیگه خیلی بهتر از قبل بخونم خیر سرم که بتونم تهران قبول شم و یه سر و سامونی به خودم و زندگیم بدم...فقط امیدوارم قبول شم... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:14 توسط Mohad
229 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
واقعا فکر نمیکردم یه روزی آدمارو یادم بره...اونم آدمایی که یه مدت باهاشون رابطه داشتم...فکر کنم اینا نشونه بزرگ شدنه...چیزی که همیشه ازش متنفر بودم...و کم کم داره سرم میاد... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:59 توسط Mohad
230 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:36
شاید بدون دروغ روزی 30/40بار الکی وسط درس یا وقتی تو رخت خوابم یا زمانی که دارم تلویزیون میبینم پاشم برم دستامو بشورم...از مامان میپرسم بوی عرق میدم؟میگه نه ولی بازم میرم حموم...شاید روزی سه بار هم لباسامو عوض کنم...هی همه ش فکر میکنم بو میاد...وسط درس پامیشم اتاقو جاروبرقی میکشم...ولی کتابام آشفته